فائزه مدرس
فائزه مدرس
۱۹۵۱/۵۲–۲۰۱۷/۱۸
فائزه مدرس (۱۹۵۱/۵۲–۲۰۱۷/۱۸)
دایه فائزه (فائزه مدرس)
۱۹۵۱/۵۲–۲۰۱۷/۱۸
(سنندج)
مادر دادخواه؛ ثبتکنندهی دستاول سرکوب، زندانها، دفنهای پنهانی و مقاومت روزمره در کردستان ایران (اوایل دهه ۱۹۸۰)
«این را در روزهای تنهاییام نوشتم... آن را به مادرانی تقدیم میکنم که اندوه فرزندانشان را تا روز مرگ با خود حمل میکنند.» — از یادداشت تقدیمی به خط خود او.
چکیده
فائزه مدرس که در محل با نام «دایه فائزه» شناخته میشد، از چهرههای محوری در میان مادران دادخواه کُرد در سنندج بود. او فراتر از ایستادن پشت درهای زندان، در تدارکات نیروهای مخالف نیز نقش داشت و دفترچههایی به روایت اولشخص دربارهی بازداشتها، اعدامها و شیوههای دفن مینوشت. دستنوشتههای او گواهی نادری از دل زندگی خانوادگی و محلهای و از منظر زنان غیرنخبه به شمار میآیند.
یادداشت زندگینامهای (کوتاه و زمانمند)
- ۱۹۵۱/۵۲: تولد در سنندج (با پیوندهای خانوادگی با ملکشان).
- دهههای ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰: کار سنگین خانگی و مراقبتی؛ خانهی او محل رجوع مردم محلی بود.
- ۱۹۷۹–۱۹۸۰ (۱۳۵۸–۱۳۵۹): همراه خانوادهها پشت زندانهای سنندج، مریوان، کامیاران و تبریز برای پیگیری ملاقات و خبر.
- ۱۹۸۰ (۱۳۵۹): حملات جمهوری اسلامی در کردستان؛ سنندج ۲۴ روز مقاومت میکند. در همین دوره حمید فرشچی (پسرش، آموزگار) بر اثر اصابت خمپاره کشته میشود.
- اوایل تا میانه دهه ۱۹۸۰: عضو شبکههای غیررسمی زنان برای جابهجایی باند، دارو، غذا، لباس و پیام میان خانههای شهری و واحدهای پیشمرگه.
- ۱۹۸۲ (۱۳۶۱): در تهران، مسعود مدرس (برادرش) و فریبا فرشچی (دخترش) اعدام میشوند.
- از اوایل دهه ۱۹۸۰: پیگیری اعدامها و دفنها؛ شناسایی قبرهای تازه؛ تهیه شن و سیمان در سنندج و ساختن و نشانهگذاری فیزیکی قبرها همراه دیگر مادران برای جلوگیری از دفن بینام.
- ۲۰۱۷/۱۸ (۱۳۹۶): در سنندج درگذشت.
فعالیتها و مشارکتها (تحلیلی)
- هوشیاری در برابر زندان: حضور مستمر و پایش جمعی برای ملاقات و دریافت خبر.
- تدارکات زنان: کار پرخطر و موقتیِ رساندن اقلام و پیامها میان خانههای شهر و نیروهای مخالف در کوهستان.
- کار علیه محوشدگی: یافتن، علامتگذاری و نگهداری قبرهای اعدامشدگان و کشتهشدگان جنگ؛ مداخله مادی با سنگ و ملات علیه بینامونشانی.
- خودمستندسازی: دفترچههای اولشخص برای حفظ نامها، مکانها و روندهایی که در اسناد رسمی غایب ماندهاند.
بخشی از روایت او
«بعد از آنکه بالاخره فهمیدیم بچههایمان را کجا دفن کردهاند، از سنندج شن، سیمان، آجر و کاشی آوردم. با دستهای خودم ــ و همراه مادران دیگری که فرزندانشان اعدام شده بودند ــ شروع کردیم به ساختن قبرها. هر روز تا غروب آنجا میماندیم. هم گریه میکردیم و هم کار میکردیم. سنگها را خودمان کار گذاشتیم تا فرزندانمان محو نشوند.»
(از دفترچههای دستنویس او.)
دامنه و محتوای دفترچهها
پوشش: سنندج و پیرامون آن، اوایل دهه ۱۹۸۰؛ دسترسی به زندانها، محدودیتهای ملاقات، روال بازجویی، اعدامها، شیوههای دفن، تدارکات زنان.
شکل/صدا: نثر اولشخصِ بازنگرانه؛ تأکید بر نامها، مکانها و توالی رویدادها؛ با حداقل انتزاع.
ارزش پژوهشی: جزئیات خرداجتماعی دربارهی رویههای زندان و تدابیر مقابلهای جامعه؛ کار زنان در تداوم مقاومت و حافظه؛ کار روی گورستان به مثابه مقابله با محوشدگی.
محدودیتها: گاه فقدان تاریخهای دقیق؛ ناممکانهای کردی/فارسی؛ جنس شهادتمحور متن بهجای سند نهادی.
اصطلاحات کلیدی (واژهنامه کوتاه)
- پیشمرگه: نیروهای مسلح مخالف کُرد.
- دفنهای بینام/جمعی: دفن بدون نام و اطلاعرسانی؛ شیوه مقابلهی مادران: شناسایی و نشانهگذاری فیزیکی.
منشأ و دسترسی
اصل آثار: دفترچههای دستنویس در اختیار فرزندان او.
نسخه دسترسی: نسخه دیجیتال/PDF حفظشده در آرشیو تاریخ شفاهی کردستان (این وبسایت).
مرتبط: شهادت شفاهی ضبطشده با پسر او (۲۰۲۴) درباره دستنوشتهها و تجربه خانوادگی.
حقوق و مجوزها
بازنشر نقلقولها با اجازه خانواده انجام شده است. برای استفاده پژوهشی فراتر از استفاده منصفانه، با آرشیو تماس بگیرید.
گالری
مصاحبهها
غلامرضا فرشچی — پسر دایه فائزه (فائزه مدرس) و از خانوادهای دادخواه در سنندج.
او فعالیت سیاسی خود را در سال ۱۹۷۹ در سنندج آغاز کرد و پس از بیرون رانده شدن نیروهای پیشمرگه از شهر، همراه خواهرش فریال از شهر خارج شد.
او اکنون خارج از ایران زندگی میکند و به فعالیتهای سیاسی و حقوق بشری خود ادامه میدهد. او برادر حمید فرشچی (کشتهشده در جریان مقاومت ۲۴ روزه سنندج در سال ۱۹۸۰) و فریبا فرشچی (اعدامشده در تهران در سال ۱۹۸۲) است؛
دایی مادری او، مسعود مدرس، نیز در سال ۱۹۸۲ در تهران اعدام شد.
موضوع / مادر: دایه فائزه (فائزه مدرس)
- مصاحبهشونده و نسبت: غلامرضا فرشچی — پسر دایه فائزه؛ برادر حمید و فریبا
- مدت: ۳۳ دقیقه
- فرمت: صوتی
- زبان: فارسی
- تاریخ: ۰۵ ژوئن ۲۰۲۴
- مصاحبهگر: نام محفوظ
«برادر مادرم در خاوران دفن است و خواهرم فریبا در بهشت زهرا. با مادرم به خاوران رفتم؛ آن زمان همهجا را با بولدوزر صاف کرده بودند و هیچ نشانهای دیده نمیشد. وقتی وارد شدیم، مادرم قدمهایش را شمرد — مستقیم رفت، بعد چند قدم به چپ — و گفت: “مسعود اینجاست.” دوباره شمرد، چند قدم به راست: “بیژن چهرازی اینجاست.” او این مکانها را میشناخت چون وقتی ما همراه پیشمرگهها دور بودیم، خودش به آنجا رفته و قبرها را دیده بود.
او همچنین به نقطهای اشاره کرد و گفت آنجا گور جمعی اعضای مجاهدین است. در کمتر از پانزده دقیقه، خودرویی از پاسگاه سپاه روی بلندی پایین آمد و ما و خانوادههای دیگر را پراکنده کرد. آن پاسگاه مدام گورستان را زیر نظر داشت؛ بهمحض آنکه چند ده خانواده جمع میشدند، همه را مجبور به ترک محل میکردند.»
یادداشتهای زمینهای
- گورستان خاوران: محل دفن غیررسمی در جنوبشرقی تهران که مقامها از آن برای دفن زندانیان سیاسی اعدامشده — اغلب در قبرهای بینام — بهویژه در دهه ۱۹۸۰ استفاده میکردند؛ بخشهایی از آن بارها با بولدوزر تخریب شده و گردهمایی خانوادهها نیز توسط نیروهای امنیتی پراکنده شده است.
- شمردن قدمها: روشی عملی که خانوادهها برای پیدا کردن دوباره قبرها پس از محوشدن نشانهها به کار میبردند.
- اسمهای خاص: (برای نمونه، مسعود مدرس، بیژن چهرازی) همانگونه آمدهاند که مصاحبهشونده روایت کرده است.